تبليغاتX
رهاب
ساحل جزیره قشم ۲۸/۹/۸۷
دوربین - کانن آ۶۲۰
دیاف -  ۸
           
+ نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 20:39 توسط محمدرضا جاویدنیا |

hdr.jpg-22952
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 9:20 توسط محمدرضا جاویدنیا |

میتوان سر پا ماند مثل یك سرو بلند

میتوان خوش رقصید ساده و نرم و لوند

 

میتوان چون قمری بر سر شاخه نشست

یا كه حتی سر دار لب خاموش نبست

 

میتوان عاشق شد  عاشق دختركان

یا كه دل را پر داد با پر شاپركان

 

میتوان شمعی بود بر سر راه سوار

یا كناری خوش بود به لب و سینه یار

 

میتوان ترسی داشت ز شب و شام عیال

میتوان بالا رفت ساده و بی پر و بال

 

میتوان نقشی زد ماندگار و زیبا

یا كه ننگی دائم  لكه ای بر دیبا

 

آری ای دوست تویی كارگردان حیات

بر حذر باش كنون میرسد وقت ممات

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 8:14 توسط محمدرضا جاویدنیا |

امروز چند شنبه است؟ امروز چندم است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من می گذرد و من چند ساله ام؟
نمی دانم كی بود كه حواسم پرت شد و تاریخ تولدم را گم كردم، نمی دانم كجا برای آخرین بار شناسنامه ام را جا گذاشتم و نمی دانم چرا تقویم هایم را دور انداخته ام.
از مادرم می پرسم من كی به دنیا آمدم؟ مادرم فكر می كند و فكر می كند و یادش نمی آید، اما می گوید آن روز كه تو به دنیا آمدی، زمین می چرخید، دور خودش می چرخید و دور خورشید می چرخید و دور خدا؛ و من پرس وجو می كنم و می بینیم زمین هنوز هم می چرخد، هم دور خودش و هم دور خورشید و هم دور خدا.
به مادرم می گویم: فكر كن، باز هم فكر كن، شاید چیز دیگری هم یادت بیاید. مادرم فكر می كند و یادش می آید آن روز كه من به دنیا آمدم فردای روزی بود كه از بهشت بیرون آمده بودند. فردای روزی كه آدم خطا كرد و حوا وسوسه، و من از این و آن می پرسم و می فهمم كه آدم هنوز هم هر روز خطا می كند و حوا هم هر روز وسوسه.
مادرم باز فكر می كند و به یاد می آورد، روزی كه من به دنیا آمدم، همان روزی بود كه لیلی عاشق شد و همان روزی بود كه مجنون سر به بیابان گذاشت، و من می پرسم و می فهمم كه لیلی هر روز عاشق می شود و مجنون هر روز سر به بیابان می گذارد
حالا كه نمی دانم كی به دنیا آمدم و حالا كه نمی دانم چند ساله ام، چه فرق می كند كه جوانی كنم یا پیری. حالا می توانم از روی تاریخ و تقویم سر بخورم، از روی سَرِ ثانیه ها و ساعت ها. حالا دیگر برای من یك سال و یك قرن چندان تفاوتی نمی كند.
حالا كه نمی دانم چند ساله ام، پس می توانم پیرزنی هزار ساله باشم كه در كوچه های بلخ زندگی می كنم، در خانه ای گلین. یا می توانم شاعری روستایی باشم كه صدها سال پیش در جست وجوی نام و نان راهی غزنین شده ام و دربار پادشاه.
حالا كه نمی دانم چند ساله ام، پس شاید جوانی هفت صد ساله باشم كه در میدان شهر نیشابور می جنگم و می جنگم و آخرش به شمشیر نامرد مغولی كشته می شوم.
شاید عارفی باشم دست از دنیا كشیده و دل از مردم بریده، در خانقاهی در شهر هرات، و شاید دوشیزه ای شش صد ساله باشم، ابرو كمان و گیسو كمند، كه كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا عاشق می شوم!
توی دفتر خاطراتم می نویسم:
امروز چند شنبه است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من می گذرد و من چند ساله ام؟
چیزی به یاد نمی آورم، جز این كه امروز، اكنون است و این جا، زمین است و من، انسان."

 

 

 

از عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 7:32 توسط محمدرضا جاویدنیا |

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهیست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.


قطره‌ عبور کرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.


تا روزی‌ که‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.


خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ کلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ کلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد. و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید،خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون که‌ عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 6:49 توسط محمدرضا جاویدنیا |